یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦
 
 

سلام،
امروز يه سري به كوچه قديمي و متروكه "حكايت يك دهاتي" زدم،
به سرم هواي حوا زد و رفت، البته حواي اون وقت من نوشته‌هام بود و بس.
نمي‌دونم، فكر مي‌كننم اگه كسي نمي‌خواد بمونه شايد بهتر باشه هيچوقت نيايد.
ولي خيلي شرمنده‌م، بخاطر اينكه بدون خداحافظي رفتم.
حالا كه فكر مي‌كنم دليل كارم رو، اينكه يهو رفتم، تنها يه چيز مي‌دونم
اون هم اينه كه يهو از دنياي مجازي اينترنت رفتم تويه دنياي واقعيه زندگي (البته سُر خوردم!)
شايد هم برعكس، از دنياي واقعي به يك دنياي مجازي رفتم، دنيايي پر از شلوغي و هياهوي از همه جا بي‌خبران!
حالم خوبه، زندگيم براه و خوشه. سرم شلوغه، كار و بارم شكر خدا بد نيست.
نمي‌دونم ميايم يا نه ... فقط اومدم بگم كه هستم ... گم نشدم!

Adel


شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤
 
 
تولدی دوباره ... پس از ۶ ماه ... شروعی دوباره ... با يک همسفر ... همسفری که بال پروازم شد ... همدم خستگی هايم شد ... هم نفس نفسهايم شد ... آمد تا بماند ... برای هميشه ...
 
به پاس مهربانی و صبرش ... به لطف حضور گرمش ... يک ترانه ... شوری عاشقانه
 
شور عاشقانه
پَر كشيديم با يك نگاه، دل سپرديم با يك كلام،
واسه ديدن هم، لحظه ها شمرديم،
واسه دلتنگي هم، غصه ها خورديم،
مرهم هر درد هم، محرم هر راز هم،
ناز هم و نياز هم، يك گل خوشبو براي هم،
دست در دست هميم، اول و آخر حرف هميم،
توي شادي، توي غم، هميشه همراه هميم،
يه شروعيم، يه ترانه، پُر شور عاشقانه،
يه طلوعيم، يه آواز، يه بهانه واسه پرواز،
خالي از تنهايي، پُر از با هم بودنيم،
تشنه پرواز، مست با هم پريدنيم،
با هم و در كنار هم، تا قله بلندترين كوه بلند،
با صبر و گذشت، شعر رسيدن، خوانديم بند، بند،
آب شديم و زلال، رود شديم و روان، به لب دريا رسيديم، پُر شديم از نور خدا، پُر شديم از نور خدا.

Adel


شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 
 
صندلي خالي
حيف از اون همه ترانه كه واسه تو سرودم
                                  حيف از اون همه راه كه بی‌ثمر پيمودم
حيف از اون همه گل كه پاي تو ريختم
                                  حيف از اون همه ستاره كه واسه تو چيدم
حيف از من، كه اين همه با تو ساختم
                                  حيف از اين زندگي، كه پاي تو باختم
 حالا تنها نشستم توي يك اتاق خالي
                                  تصوير من و تو با هم، مونده تو يه قاب خيالي
از تو يادگاري مونده، گلاي خشك رو قالي
                                  ديگه پيشروم نشسته، جاي تو يه صندلي خالي

Adel


چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
 
 

فقط با هم
مدتهاست که فکر پرواز را هم فراموش کرده‌ام، و فقط راه ميروم،
اما آخر بايد خواند، آخر بايد رفت، آخر بايد پرواز کرد،
تا يک طلوع ديگر، تا يک فردايي بهتر،
پر پروازي بايد داشت، يک دل آسماني، يک روح بلند.
تا کي؟ تا کي بيهوده بودن، از فردا نااميد بودن،
بايد دل داد، بايد عاشق شد،
فقط عشق، فقط با هم بودن ميتواند دواي درد بي درمان زميني بودن ما باشد.
فقط بايد با هم بود، فقط بايد عاشق بود،
فقط همين و همين، و همين بس.

Adel


یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳
 
 
کبوتر خيال
ساقي ما باده ريخته و پياله رها کرده           سر به کوه و بيابان گذاشته و فرار کرده
هر چه بوديم و بوديم گذشت                      سرخي روي ما از شراب بود و گذشت
اميد به مستي باده نداريم دگر                   دولتي از سر مستي نسازيم دگر
بيابيم، بيابيم آن کبوتر خيال را
آنکه را بي باده مست کند جان ما را            آنکه بي منت شاد کند دل ما را
آنکه با محبت فشارد دست ما را                 آنکه گذارد روي شانه سر ما را
بيابيم آن کبوتر خيال را، بيابيم

Adel


دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳
 
 
حسرت عشق
دير يا زود وقت رفتن ميرسه                  عمر ما يه روز به آخر ميرسه
برگ ريزون پاييز چه زود از راه ميرسه      وقت خوندن لالايي فرشته‌ها ميرسه
 
يه بغض ميشيم تو حنجره                    يه عکس کنار پنجره
با همه‌ي بود و نبود     
                       آخر ميريم از ياد همه
 
حسرت عشقي می‌مونه تو دل ما         شوق يه ديدار يخ ميزنه تو نگاه ما
نقش يه لبخند می‌خشکه رو لب ما       بغض يه گريه می‌چکه رو گونه‌ي ما
 
دير يا زود ميريم از ياد همه                   يه خاطره رفته از ياد همه
با همه‌ي بود و نبود    
                        آخر ميريم از ياد همه
 

Adel


یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳
 
 
بيا
بيا تا برات يه آشيون بسازم                      یه سايه بون با برگ گل بسازم
يه خونه با بوي بهشت                             با صد هزار گل بسازم
بيا تا برات يه مرکب از پر قو بسازم              يه سفره با بوي نون بسازم
يه خورشيد توي شبهات                           با صد هزار شمع بسازم
بيا تا برات يه تکيه گاه بسازم                     يه جاي امن با آغوش خود بسازم
يه نرده بون از جنس نور                            تا خود خدا بسازم
من و تو از يک ولايت، از يک ايل و تباريم
                             بيا تا با عشق، يک قبيله از عاشقان بسازيم
يک جا براي رفتن، يک جا براي پرواز
                             از اين زمين خاکي تا پيش خدا بسازيم

Adel


شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳
 
 
يادم رفت
براي يافتن زندگي متفاوتي دويدم،
دويدم و دويدم، به هيچ جا نرسيدم،
هويتم را گم کردم، خود خودم را گم کردم، خدايم را گم کردم،
گوشه اي نشستم، همچو کرمي تار دور خود تنيدم،
پروانه گشتم، خدا را شکر کردم، پرواز کردم،
خيال کردم، خيالي بس بيهوده کردم،
با غرور به اوج رسيدم، با تکبر از همه کس بريدم،
باز خدا را گم کردم، باز فراموش کردم،
فراموش کردم که بودم و چه بودم، که بودم و چه شدم،
يادم رفت، يادم رفت که منه پروانه روزگاري کرم بودم، يادم رفت، يادم رفت.

Adel


چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳
 
 
مريم
شور هر ترانه                    وجود تو بهانه
يه آسمون ستاره               شکفتن دوباره
با تو يعني زندگي              يه عالمه تازگي
شور و عشق و سادگي      آخر دلدادگي
ناز من و نياز من                عمر من و بهار من 
آخر هر دعاي من               مريم گل ناز من

                                      (به سفارش يک دوست)

Adel


دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
 
 
گمشده
کيست مرا ياري کند؟
کيست دست مرا بگيرد و همياري کند؟
يکي مرا بيابد،
من از نسل باران، از تبار سبزه‌زاران، ساکن دشت بهاران،
خانه‌ام بالاتر از همدلي، انتهاي کوچه‌ي يک‌دلي، به دنبال عاشقي،
در خم اولين کوچه گم شدم،
در تلاطم امواج دورويي مردم بی‌سرانجام، قايق ساده‌ام شکست و درمانده شدم،
در شهر رفاقت‌هاي رنگ باخته، صداقت‌هاي دروغين، در جماعت مردم نقاب به صورت کشيده، در ريا و تظاهر گم شدم،
در هياهوي خنده‌هاي مضحک از همه جا بی‌خبران، در زرق و برق دنيای‌ خيالي عشق‌های‌ پوشالي مردم‌ توخالي گم شدم،
يکي مرا بيابد، من گم شدم.

Adel


شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳
 
 
يکي بود، يکي نبود
يکي بود، يکي نبود‌، خدا بود، هيچکس نبود 
آدم بود، حوا نبود، بهشت بود، زمين نبود
 
يکي بود، يکي نبود، زير گنبد کبود هيچکي نبود
عشق بود، کار نبود، دل بود، پول نبود
يه پسر بود، تنها نبود، عاشق بود، رسوا نبود
ساده بود و خاکي بود، عاشق يه دختر دهاتي بود
همه زندگيش همون بود، اول و آخر حرفش همون بود
 
اما اون دختره شيطون بود و بلا بود، خيلي هم بي وفا بود
اون خاکي نبود، عاشق پسره دهاتي نبود
يه روزي تنهايي پر زد و رفت، عاشق يه پسر شهري شد و رفت
دل دهاتي رو شکست و رفت، اونو با غمش تنها گذاشت و رفت
 
يکي بود، دو تا نبود، آدم بود، حوا نبود
يکي بود، يکي نبود، دهاتي تنها نبود، خودش بود و خدا بود و هيچکس نبود
قصه ما عشق بود، هوس نبود، راست بود، دروغ نبود
  

Adel


شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳
 
 
خاک بهشت
بايد برويم، بايد پرواز كنيم، پرهاي عشق را باز كنيم. بايد پر گشود، رفت آنجايي كه روزي منزلگاه آدم بود، انسان لياقت آنجا را دارد.
ديگر نبايد فريب خورد، ديگر نبايد سيب خورد، اينجا جاي ما نيست، ما از اين خاك نيستيم، ما از خاك بهشتيم.
دل را بايد شُست، فكر را بايد آزاد كرد، بايد دل كند از اين خاك مرده، از اين خاك ناپاك. جاي ما جاي ديگر است، دل ما عاشق كسي ديگر است،
او را آنجا مي‏توان يافت. بايد سر را رو به آسمان كنيم، به بالا برويم، به آسمان، از آنجا هم بايد عبور كنيم، بايد از آسمان هم گذشت،
آنگاه به سرزميني مي‏رسيم، به بالاترين جاي ممكن، به سرزمين فرشتگان، سرزمين ملائك، سرزمين عشق.
بالها را بايد بست، پرواز را بايد فراموش كرد، بايد راه رفت، روي خاكش قدم بايد زد، خاكش را بايد بوييد، خاكش را بايد بوسيد،
اين همان خاك است، خاك بهشت. اين همان خاك است، خاك انسان، بوي انسان مي‏دهد اين خاك.
همه آنجا هستند، خدا، محمّد، علي، فاطمه و يازده فرزندش، انسان و ملائك. همه هستند جزء ابليس و يارانش.
زندگي آنجاست، عشق آنجاست، اينجا همه در خوابيم، همه مي‏دويم و نمي‏رسيم.
نمي‏بينيم آنچه را كه خود داريم، آرزو مي‏كنيم آنچه را كه ديگران دارند.
آب مي‏خوريم و دروغ مي‏گوييم. راه مي‏رويم و گناه مي‏كنيم. زبان باز مي‏كنيم و غيبت مي‏كنيم.
چشم مي‏بنديم و نمي‏بينيم. مي‏خوريم و سير نمي‏شويم. ما كه هستيم، بر سر ما چه آمده، ما اشرف مخلوقاتيم؟

Adel


شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳
 
 
یه روز تکراری
زنگ ساعت، باز صبح، باز بیداری،  
مثل روز قبل،                                                   مثل یه فیلم تکراری
 
منتظر یه مسافرکش، یه تاکسی،
یه ماشین شبیه گاری،                                     با همون آدمهای تکراری
 
پلیس، چراغ قرمز، بوق، ترافیک،
خواب پشت فرمون،                                          راننده‌ی خمار سیگاری
 
محل کار، اتاق دیروزی، سلام و علیکهای تکراری،
حال و احوال پرسی‌های تو خالی،                       خنده‌های اول وقت، بی‌مزه و اجباری
 
قار و قور شکم، از روی گرسنگی،
یه بیسکویت، یه چای،                                      مثل همیشه تکراری
 
ظهر، بعد از نهار، یا خواب یا اینترنت،
وای چت،                                                        ولی حیف، همش سرکاری
 
آخر وقت، خسته از بیکاری،
پیش بسوی خونه با یه گاری،                              و بازم تکراری
 
دو ساعت خواب، توی یه اتاق خالی،
با همون خوابهای پوشالی،                                 و البته تکراری
 
عصر،
خیابون، بازار، پاساژ، نه انتخاب، نه خرید،              یه گردش تکراری
 
ویترین مغازه‌ها، پر جنسای عالی،
ولی حیف،                                                       جیبها همه خالی خالی
 
شام، یه غذای حاضری،
یا تخم مرغ یا ساندویچ،                                      بی‌نوشابه، خالی خالی
 
تلویزیون،
فوتبال، طنز، آشپزی، سریالهای طولانی،                وای بازم یه فیلم تکراری
 
چراغا خاموش، زنگ ساعت روشن،
آخ مسواک،                                                      خمیردندون که ندارم، بازم خالی خالی
 
ساعت 12،
باید خوابید، یه خواب اجباری،                               برای فردا، یه روز تکراری

Adel


شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳
 
 
از ته دل
خدایا،
برای این زندگی سراسر پر فراز و نشیب، پر پیچ و خم، تو را سپاس
برای آنچه که بی‌منت دادی مرا از سر لطف و کرم و احسان، تو را شکر
خدایا،
من آن خطا کارم که می‌بخشی خطاهایم، چشم می‌بندی بر گناهایم
من آن گمراهم که می‌نمایی راهم، باز می‌کنی هر دو چشمانم
من آن درمانده و در راه مانده ام، آن رها شده در بی‌کسیم
من آن پشیمانم که هر بار می‌شکنم عهدم، فراموش می‌کنم پیمانم
خدایا،
مرا کمک کن، محتاج توام، بیمار توام، دستم را بگیر و رها مکن
گفتی بایست برایم، قیام می‌کنم برایت
گفتی سجده کن برایم، می‌نشینم برایت، می‌بوسم هر دو پایت
خدایا،
تو را به خدایت، به جلال و جبروتت
به قدرت بی‌پایانت، به دست توانایت
به رحمان و رحیمت، به کریم و مجیدیت
به عزت و بزرگيیت، به صبر و شکیبايیت، قسم
تو را می‌پرستم و تا آخر با تو هستم، حتی اگر نیستم آنچه هستم
خدایا،
ایمانی قوی، صبری عظیم، دلی پاک، عشقی ناب، نصیبم بگردان
مرا در این آشفته بازار، بی‌کس و بی‌راهنما، تنها مگذار
مرا به حال خود مگذار، مرا به حال خود مگذار

Adel


شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳
 
 

آخرین دیدار
اون روزا، خونه‌ی ما              من و تو و بچگیا
حوض آب و دو ماهی            گل یاس و اقاقی                
یه آسمون، یه کوچه            دو پنجره، دو خونه
کتاب و درس و مدرسه         ریاضی و حساب و هندسه
خنده‌های بی‌بهونه             نامه‌های عاشقونه
شیطنت و جوونی               اون همه مهربونی
شادی تو، خنده‌ی من         عکس تو، تو دل من
مرگ تو، شکستن من         رفتن تو، گریه من
عمر کوتاه تو، گل یاس من    لباس سفید تو، آخرین دیدار من

Adel


شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳
 
 
خيانت
و مي‌ميريم، تن به خاك و روح به آسمان مي‌سپاريم. و مي‌بينيم نه پاي رفتن داريم، نه جاي ماندن.
محكوم به رفتنيم، رفتن در بياباني بي‌راه و بي‌جاده، بي‌آب و بي‌توشه، در بيابان بي‌كسي، در بيابان ترس و وحشت،
در بياباني شبيه كويـر، تبعيدگاه آدم.
يك اشتباه، يك غفلت، يك سيب، و فرود از عرش به ارض، به زمين، ندامتگاهي بي‌سقف و بي‌ديوار.
حالا ما فرزندان آدم، به جرم خود فريبي، به جرم ناداني، از زمين به دوزخ تبعيد مي‌شويم.
واي كه چه بيراه‌اي را به جاي راه رفتيم، چه اشتباهي، چه گناهي.
زمين براي اصلاح شدن، براي رام شدن آفريده شد، براي آدم شدن.
چه زندان خوش رنگ و رويي‌ست، عجب اسارتگاهيست، اسير آن شده‌ايم، اسير خاك، اسير زندگي.
خود را با هر رنگش رنگ مي‌كنيم، خود را با هر سازش كوك مي‌كنيم، 
همه چيز را از ياد برده‌ايم، دين را سنت كرده‌ايم، از ترس فهميدن و دانستنش چشم بسته‌ايم، گوش گرفته‌ايم،
حتي زبان در حلق بلعيده‌ايم، و اين است جرم ما.
و حالا به بالاترين نقطة پستـي رسيده‌ايم، به ضلالت.
سرانجام اين همه عزت، اين همه فهم و عقل و شعور و غرور ما را به تباهي كشيد،
و اين است امانتي كه به مقصد نرسانديم.

Adel


سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳
 
 
يک توضيح
سلام به همه‌ی عزيزانی که سر می‌زنن و شرمنده می‌کنن٬
و يه شرمندگی ديگه به اين خاطر که بعلت گرفتاری نمی‌تونم زود به زود آپديت کنم٬
و شرمندگی سوم٬ همون شرمندگی اول!
و يه نکته٬ من هر چی که می‌نويسم زاده‌ی تخيل خودم هست٬ دوستان عزيز فکر نکنن که همه‌ی اينها برای من اتفاق افتده٬ که البته اين توجه دوستان از لطف اونهاست.
و آخر اينکه٬
ناز چشـم يارها          غــمــزه‌ی نـگارها
رفته از نياز و ناز         در جهان چه کارها

Adel


شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳
 
 
قاب عکس خالی
اگه اونی که دوستش دارم و عاشقشم، در به در و دنبالشم، منتظر و چشم براهشم،
اونی که دوست دارم نگاشو، می‌شناسم صداشو،
اگه فقط یه بار بیاد کنارم، بشینه تو نگاهم،
بهش میگم،
من یه دهاتی‌ام، ساده‌ی ساده، خاکیم
مال همین آبادیم، کم رو و خجالتیم
ساکن یه خونه‌ی گرم و کاه‌گلیم، با مرام و لوتیم
با اینکه بی‌پول و پاپتی‌ام، ولی عاشقم و احساسیم
ولی حیف،
اون حتی نمی‌یاد به خوابم، چه برسه بیاد کنارم
نگاه نمیکنه به چشمام، دل نمی‌ده به حرفام
می‌دونم،
یه روز پشیمون می‌شه که دیگه دیره
نگام پریده و دلم جای دیگه گیره
یه روز میاد که دیگه کار از کار گذشته
دهاتی، آبادی رو ول کرده و رفته
اون روز آبادی خالی شده از دهاتی
ازش یه خاطره مونده و یه قاب عکس خالی

Adel


یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 
 
فرياد
باز امشب در سينه فريادها دارم٬ باز امشب بر لب قفل سکوت دارم٬
باز امشب همدمی از جنس تاريکی دارم٬ باز امشب سکوتی از جنس تنهايی دارم٬
آه٬
عجب دنيايی داشتم٬ عجب روز و شبی داشتم٬
در سفره نانی داشتم٬ با بوی نان دنيايی داشتم٬
شور و عشق و مستی داشتم٬ در خرابات دل بهشتی داشتم٬
فرهاد بودم اما بی‌تيشه٬ کوه را می‌تراشيدم بی‌فکر و انديشه٬
مجنون بودم اما نه ديوانه٬ به صحرا می‌زدم با هر بهانه٬
ولی حالا٬
خستگی کنار ما و تنهايی همدم ماست٬
تاريکی همه خانه ما و سکوت مشق شب ماست٬
و اين مشق٬ هنوز مشق هر شب ماست.
اما٬
آخر خواهم خواند٬ قفل سکوت را خواهم شکست٬
مشق فرياد را از بر خواهم کرد٬ بغض را در گلو خفه خواهم کرد٬
بهشتی روی زمين خواهم ساخت و خدا را هم به شور تماشما خواهم کشيد٬
و اين مشق من است٬ فرياد.

Adel


شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 
 
ترنم عشق
باز اگر شوری دارم٬ شور توست٬ بهر خداست بر کوير دل من٬
شور با هم بودن٬ شور پر احساس ترنم عشق به درون دل من٬
دل تو٬ جای خود می‌گويم٬ من تو را می‌خواهم٬
تو سرتاسر نور٬ پر زيبايی٬ پر شور٬
باز می‌خواند دلم٬ باز می‌رقصد کودک احساسم٬
باز می‌چرخد نگاهم با نگاه مستانه تو٬
باز زير نگاهم می‌خرامی آرام٬ دلبرانه می‌آيی تو٬
با يک گل سرخ٬ چه زيباست٬ احساسم٬ احساست.
 
از يک دوست

Adel


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]